تبليغاتX
secret

secret

One song can spark a moment

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/07ساعت 18:36 توسط sanaz |

يکي بود يکي نبود !

عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتي عاشقم شد که ديگه دير شده بود
حالا مي فهمم که چرا اول قصه ها ميگن؛ يکي بود يکي نبود !

يکي بود يکي نبود. اين داستان زندگي ماست.
هميشه همين بوده. يکي بود يکي نبود ...
برايم مبهم است که چرا در اذهان شرقي مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمي گنجد؟
و براي بودن يکي، بايد ديگري نباشد.

هيچ قصه گويي نيست که داستانش اين گونه آغاز شود، که يکي بود، ديگري هم بود ... همه با هم بودند.
و ما اسير اين قصه کهن، براي بودن يکي، يکي را نيست مي کنيم.

از دارايي، از آبرو، از هستي. انگار که بودنمان وابسته به نبودن ديگريست.
انگار که هيچ کس نميداند، جز ما. و هيچ کس نمي فهمد جز ما.

و خلاصه کلام اينکه : آنکس که نمي داند و نمي فهمد، ارزشي ندارد، حتي براي زيستن.

و متاسفانه اين هنري است که آن را خوب آموخته ايم.

هنر "بودن يکي و نبودن ديگري" !!!

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/06/22ساعت 15:31 توسط sanaz |

عشق مثل هوا همه جا وجود داره فقط باید یه کم عمیق تر نفس بکشم.

+ نوشته شده در شنبه 1390/06/19ساعت 15:4 توسط sanaz |

زندگی من یعنی افکار روزانه من.
+ نوشته شده در جمعه 1390/06/18ساعت 12:29 توسط sanaz |

پرستویی که مقصدش رو در کوچ میبینه از خراب شدن لونش نمیترسه.
+ نوشته شده در جمعه 1390/06/18ساعت 12:26 توسط sanaz |

فکر کردن به پایان هر چیز شیرینیش رو تلخ میکنه میزارم پایان هم منو مثل اغاز غافلگیر کنه.
+ نوشته شده در جمعه 1390/06/18ساعت 12:24 توسط sanaz |

همه رو دوست دارم و خوب زندگی میکنم چون زمان همیشه مال من نیست...
+ نوشته شده در جمعه 1390/06/18ساعت 1:35 توسط sanaz |

امید دادن به انسان بی هدف مثل اب دادن به گل مصنوعیه.

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/03/10ساعت 20:26 توسط sanaz |

یه عمر به ماهیگیری رفتم ولی هرگز نفهمیدم که دنبال ماهی نیستم...

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/03/10ساعت 20:20 توسط sanaz |

زنده بودن رو به بیداری میگذرونم چون سالها به اجبار میخوابم.
+ نوشته شده در سه شنبه 1390/03/10ساعت 20:15 توسط sanaz |

هرگز از كسي كه هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم.
+ نوشته شده در جمعه 1389/09/19ساعت 22:29 توسط sanaz |

...

میدونم کاغذ سفید رو هر چقدر هم که تمیز و زیبا باشه کسی قاب نمیگیره باید حرفی برای گفتن داشت.
+ نوشته شده در جمعه 1389/09/05ساعت 23:10 توسط sanaz |

میدونم مهم بودن خوبه ولی خوب بودن از اون مهمتره.

+ نوشته شده در جمعه 1389/09/05ساعت 22:52 توسط sanaz |

دنیا رو نگه دار میخوام پیاده بشم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/08/06ساعت 13:42 توسط sanaz |

هروقت توی زندگی به یه در بزرگ رسیدم که روش یه قفل بزرگ بود ناامید نمیشم چون اگه قرار بود باز نشه جاش دیوار میذاشتن.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/08/06ساعت 13:37 توسط sanaz |